تنها ترین سردار
عرضه محصولات ویدیویی،نرم افزار

برای خرید محصول و مشاهده توضیحات روی توضیحات کلیک کنید

45000 تومان

 

برای خرید و مشاهده توضیحات روی گزینه توضیحات کلیک کنید

30000 تومان

جهت توضیحات بیشتر به بخش توضیحات مراجعه کنید... 

۲۰۰۰۰ تومان


تنها ترین سردار
پنج شنبه 13 مهر 1391 ساعت 15:10 | بازدید : 299 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

تنهاترین سردار ؛ براساس زندگی شهید حسن باقری

افشردي بدون اين که سرش را بچرخاند، زيرچشمي براي سرگرد چشم غره رفت. سرگرد در حال گذر از کنار او بود که چشم غره بر تن و جانش نشست و تمام وجودش را انگار به يک‌باره آتش زد. با عصبانيت بازگشت و فرياد کشيد: «خبردار بايست قورباغه!»
افشردي خبردار ايستاد. سرگرد براي اينکه در همين ابتدا گربه را جلوي حجله بکشد، کشيدة ديگري به صورت افشردي زد و فرمان داد: «يالّا بخواب روي زمين سينه‌خيز برو.»
افشردي با خونسردي جواب داد: «شرمنده‌ام قربان! قورباغه‌ها که نمي‌تونن سينه‌خيز برن، فقط بپّر بپّر مي‌کنن!»
اين گستاخي افشردي، خون سرگرد را به جوش آورد و رنگ چهره‌اش را کبود کرد. يک لحظه سکوت و انتظار همة صفوف را فرا گرفت. سروان مي‌خواست به افشردي حمله کند، اما سرگرد جلوي او را گرفت و به محافظينش اشاره کرد.
آنها بدون معطلي به وي حمله‌ور شده، با مشت و لگد روي زمين درازش کردند.
در فاصله‌اي که افشردي کتک مي‌خورد، همهمه‌اي بين صفوف بالا گرفت. سروان براي ساکت کردن سربازان هرچه فرياد مي‌کشيد و بد و بيراه مي‌گفت، فايده‌اي نداشت. سرگرد احساس کرد بايد خودش دست به کار شود. چند فحش و ناسزا نثار همه کرد و فرياد کشيد: «خفه شين پدرسوخته‌هاي عوضي. يک ماه اضافه خدمت براي همه‌تون مي‌نويسم. همه‌تونو مي‌فرستم بازداشتگاه انفرادي...»
سربازها انگار صداي سرگرد را نمي‌شنيدند.
وقتي محافظين، افشردي را مجبور به سينه‌خيز کردند، چند نفر از سربازان ديگر هم روي زمين خوابيده، سينه‌خيز رفتند. سرگرد که از اين کارشان تعجب کرده بود، داد زد: «پدرسوخته‌هاي نفهم. کي به شما گفت سينه‌خيز برين. من فقط به اين قورباغه گفتم...»
سرگرد تا به خود بيايد، نصف بيشتر سربازها روي زمين دراز کشيده بودند و سينه‌خيز مي‌رفتند. تعداد آنها به قدري بود که ديگر افشردي در ميانشان گم شده بود. سرگرد يک لحظه خودش را باخت. احساس کرد در ميان گرداب سربازان گرفتار شده. بايد هرچه زودتر خودش را از اين مهلکه نجات مي‌داد. در آن لحظه درهاي فکرش به يک‌باره قفل شده بود. قدرت هيچ تصميمي نداشت.
مدام چهرة جوان و لاغر و بي‌زبان افشردي در نظرش مجسم مي‌شد و آنگاه حرف‌هاي ديشب سروان را به ياد مي‌آورد.
ـ    کل سربازها سه دسته شدن و بدون اجازة سردسته‌شون آب نمي‌خورن قربان! بقيه يا بايد به يکي از اين سه دسته بپيوندن و يا اينکه زير دست و پاي اين سه دسته له مي‌شن. نه غذايي بهشون مي‌رسه و نه پوشاکي. هر روز از دست يکي کتک مي‌خورن، بدون اينکه کسي به دادشون برسه...
سرگرد احساس کرد دست به ضامن يک بمب زده. بمبي که در طول چند ماه خدمت اين سرباز، از چشم سروان مخفي مانده بود. به همين خاطر از دست سروان عصباني شد. به گونه‌اي که خواست جلوي سربازها مشتي بر دهانش بکوبد اما هرچه کرد نتوانست. صحنة سينه‌خيز دسته‌جمعي سربازها، مواد مذاب آتشفشان بود که به سمت او جريان داشت. او تنها توانست دندان‌هايش را با غيظ بفشارد و بگويد: «خفه‌ت مي‌کنم سروان... مي‌کشمت!»
بعد گلوله شد به سمت ماشينش.
محافظين هم افشردي را رها کرده، دوان دوان به دنبالش رفتند.

روي ميز سرگرد پر از دفترچه يادداشت و کتاب‌هاي شخصي سربازان بود. کار همة کادر پادگان در اين چند روز شده بود مقايسة دست‌خط‌ها. نوچه‌ها هم پادوي آنها بودند. مدام سربازها را براي بازجويي مي‌آوردند و مي‌بردند. اگر کسي خصوصيات اخلاقي سربازي را مي‌خواست، از نوچه‌ها مي‌پرسيد.
سرگرد با هيچکس حرف نمي‌زد. از وقتي شنيده بود خبر نصب اعلامية فرار از سربازخانه به گوش ساواک رسيده، مثل آدم‌هاي سکته‌اي چهار ستون بدنش در هم شکسته بود. در اين چند روز نه خواب داشت، نه خوراک.
مدام سيگار مي‌کشيد، مشروب مي‌خورد و مخدر مصرف مي‌کرد. دود غليظ دخانيات و مخدر مثل مهي غليظ هواي اتاق را کدر کرده بود.
افراد حاضر در اتاق، زير آن مه و بوي تند سرفه مي‌زدند و کار مي‌کردند. آنها هر دست‌نوشتة مشکوکي مي‌ديدند، به سرگرد نشان داده، از او نظر مي‌خواستند.
بيشتر دست‌نوشته‌ها، يا زمزمه‌هاي عاشقانه بود، يا خاطرات روزانه. تنها دستنوشته‌اي که خيلي توجه سرگرد و ديگران را به خود جلب کرد، دست‌نوشتة افشردي بود.
«ديشب متأسفانه بدون اينکه وضو بگيرم روي تختم خوابيدم...» بعد از آن همه نامة عاشقانه خواندن، اين جمله چنان غيره منتظره بود که بيشتر حاضران را به قهقهه واداشت. سرگرد هم خيلي دوست داشت بخندد. اين سوژه از آن قبيل سوژه‌هايي بود که مي‌توانست خوراک يک هفته خنده‌اش را فراهم آورد. اما حالا چه فايده که ناي خنديدن نداشت. خودِ جمله برايش خنده‌دار بود، اما تصور نويسندة جمله تا عمق استخوانش را مي‌سوزاند.
«زير پتو رفتم تا بعداً وضو بگيرم. ولي خاک عالم بر سرم شد و خوابم برد. از لطف حضرت ولي‌عصر(عج) دور ماندم. حالا چرا؟ خدا مي‌داند!»
هر سه نوچه داشتند به دست‌نوشتة افشردي گوش مي‌دادند. کاک فايق با حسرت سر تکان مي‌داد. اياز وقتي پوزخند سرگرد را مي‌ديد، لجش درمي‌آمد. نظرعلي هنوز گيجِ موجودي بود که پس از گذشت هفت ماه خدمت، تازه کشف شده بود.
«در اينجا پاک ماندن مشکل است و خيلي چيزها قاطي مي‌شود. وقتي انسان از نظر روحي خراب شود، از توجه امام عصر(عج) هم دور مي‌شود. نماز مغرب ديشب را «ما في‌الذمه» و نماز عشا را «ادا» به جا آوردم.
امروز خيلي ناراحت‌کننده است. دل‌خوشي‌ام اين بود که نمازم قضا نشده است، ولي چه نمازي؟ يک مشت الفاظ را خواندن و نفهميدن! نمازهايم اصلاً روح ندارد و من فقط نگران نخواندن آنها هستم. از صبح تا ظهر آب نخوردم. خيلي عصباني بودم، ولي چه فايده؟... کاش نيامده بودم سربازي و اين طوري نمي‌شد. تنها اميدم بخشايش حيّ متعال است ولي هر چه بوده از تنبلي و سستي و بي‌ايماني بوده است و بس. شرط کرده‌ام تا آخر اين ماه، تا نمازم را نخوانم، شب‌ها نخوابم. همين داغ براي يک نفر که خودش را نوکر حضرت حجت(عج) مي‌داند، بس است.»
سرگرد در حالي که احساس دل‌پيچه و تهوع مي‌کرد، دويد سمت دستشويي. لحظه‌اي بعد در حالي که يک دستش را به دلش و دست ديگر را به پيشاني‌اش چسبانده بود آمد. ناله مي‌کرد و زير لب حرف مي‌زد. حدس مي‌زدم... حدس مي‌زدم...
سروان پرسيد: «قربان چي رو؟»
سرگرد گفت: «هرچي خرابکاري هست زير سر همين نماز خوناست.
همين يه جرم براي ساواک قانع‌کننده است. اين دست‌نوشته‌رو ضميمة پرونده‌ش کنين.»
سروان پرسيد: «قربان! اون اعلاميه‌ها رو چي جواب بديم؟ ساواک جواب مي‌خواد؟»
سرگرد بي‌حال نشست روي صندلي.
بنويسيد کار همين پدرسوخته بوده.
نظرعلي گفت: «ولي قربان! هيچ‌کدام از خط‌ها شبيه خط...»
سرگرد عصباني شد و فرياد کشيد: «خفه‌شو احمق. مگه اون مثل تو نادانه که دو تا خط رو با يه دست‌خط بنويسه؟ اون يک خرابکار سياسيه. مي‌فهمي سياسي يعني چي؟ کسي که حاضر مي‌شه دست به خلافي بزنه که حکمش اعدامه، آدم معمولي نيست!»
سروان که از تعجب چشمانش از حدقه درآمده بود، پرسيد: «قربان! همون دکتر خنگه رو مي‌گين؟»
سرگرد با عصبانيت فرياد کشيد: «خفه شو گوسالة بي‌عرضه. خنگ پدرته. هنوز خيلي مونده تا اون جونورو بشناسي!»
سرگرد وقتي اين جمله‌ها را گفت، خودش هم احساس ترس کرد. مدام چهرة سربازي در نظرش مجسم مي‌شد که در ظاهر ساده بود و به حساب‌نيامدني، اما در واقع اندوخته‌هاي چندين و چند سالة او را به خطر انداخته بود. در اوضاع به هم ريختة سياسي، تشويق سربازان به فرار از سربازخانه، آن هم با فرمان خميني...!
سرگرد بايد براي نجات خودش کاري مي‌کرد. اگر کمي بي‌گدار به آب مي‌زد، نه تنها فرماندهي پادگان، بلکه خودش را هم ممکن بود ببازد. بايد هر چه زودتر پروندة آن فلفل جانسوز را که هستي‌اش را آتش زده بود، تحويل ساواک مي‌داد. علاوه بر اين نبايد از تأثير اعلاميه غافل مي‌شد. آن اعلاميه راه را نشان سربازان داده بود. اگر تنها يک نفر موفق به طي کردن آن مي‌شد، محاکمة نظامي سرگرد حتمي بود...
تمام وجود سرگرد به يک‌باره لرزيد. پس از اين همه سال لذت و تفاخر فرماندهي حالا سنگيني بار مسؤوليت را احساس مي‌کرد. آن هم چه مسؤوليت خطرناکي. بايد عجله مي‌کرد. بايد خودش را هرچه زودتر از شر اين پرونده خلاص مي‌کرد!

ـ    اسم؟
ـ    غلامحسين.
ـ    شهرت؟
ـ    افشردي.
ـ    تحصيلات؟
ـ    ديپلم رياضي و دانشجوي اخراجي.
ـ    علت اخراج از دانشگاه؟
ـ    فعاليت سياسي عليه رژيم شاهنشاهي.
سرگرد با غضب به سروان نگاه کرد. سروان از شرم سرش را پايين انداخت. سرگرد سيگار ديگري روشن کرد و ادامه داد: «جرم اخير؟»
ـ    نصب اعلامية آيت‌الله خميني در محوطة پادگان و تحريک سربازان به فرار از خدمت سربازي.
سرگرد سري تکان داد و گفت: «خوبه. تکميل اين پرونده يه کمي جيگر منو خنک کرد. اما، يه چيزي هست که هنوز داره جزغاله‌م مي‌کنه.»
سروان چاپلوسانه پرسيد: «چيه قربان؟»
سرگرد گفت: «زهره‌ماره هالو! تو کي مي‌خواي اين چيزها رو بفهمي؟ اون روز که من مي‌خواستم اون مارمولکو تنبيه کنم، ديدي چه تعداد سرباز به حمايت از او سينه‌خيز رفتن؟»
سروان که در طول اين چند روز نگران اين سؤال سرگرد بود، با شرمندگي سرش را پايين انداخت و پاسخ داد: «بله قربان!»
سرگرد با صداي بلندتر پرسيد: «يک سرباز منزويِ تنهاي بي‌کس، چرا يک دفعه اين همه خاطر‌خواه پيدا کرد؟»
کاک فايق که مي‌ترسيد حرف بزند، با صدايي آهسته گفت: «يک دفعه نبود قربان.»
سرگرد صدايش را بلند کرد: «آهان! منم همينو مي‌خواستم بشنوم. مگه مي‌شه آدم يک دفعه يک پادگانو طرفدار خودش بکنه؟ اين پرونده ناقصه. بريد تحقيق کنيد، ببينيد اين همه سربازو چه جوري خام کرده. به هرکدوم چه‌ قدر پول داده؟ نکنه اسلحه داره و سربازها رو تهديد به مرگ مي‌کنه؟ اينها سؤال‌هايي هست که همين امروز بايد جواب داده بشه.




موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , ,

|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


مطالب مرتبط با این پست










می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
آخرین مطالب
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 34
بازدید دیروز : 87
بازدید هفته : 174
بازدید ماه : 173
بازدید کل : 267828
تعداد مطالب : 181
تعداد نظرات : 19
تعداد آنلاین : 1

تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان بسیج بدنه فعال ملت است و آدرس basiji.org لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.  






آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 181
:: کل نظرات : 19

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 34
:: باردید دیروز : 87
:: بازدید هفته : 174
:: بازدید ماه : 173
:: بازدید سال : 1972
:: بازدید کلی : 267828