کمی دقت نمی کردی بیل میکانیکی به گل می نشست.زمان می گذشت.اما خبری از شهدا نبود داشتم با خودم حرف می زدم.
((خدایا من هم با این ها بودم.چی شد اینها را انتخاب کردی؟
مگه ما آدم بدها دل نداریم؟خدایا اینها چی داشتند که ما از اون بی بهره بودیم؟))
توی پاکت بیل .یه تکه پارچه قرمز رنگ
توجهم را جلب کرد دویدم و برداشتمش.
گل ها را از روی آن پاک کردم.جواب سوالم بود:رویش نوشته بود:
((عاشقان شهادت))